تبليغاتX
قدمها

قدمها

اینجا صدای قلب جامانده را می شنوی

 

 

مجنونم حسین ...

 در بازاری که تو آمدی تا با ارزش ترین چیزی که دارم را بخری..

من جز یک دل شکسته و حسرت خورده چیز دیگری نداشتم

وتو آن را به بالاترین بها خریدی...

نمی دانم چشیدی درد جاماندن را ؟

حس تلخ نرسیدن را ...

یک دنیا حسرت داشتن را چطور ؟

دل وقتی بشکند با همه غریبه می شود

آقــــــــــــــــــــــــــــا ! تو بودی  که می دانستی غم جاماندن کمر آدم را خم می کند

تو بودی که درد غربتم را حس کردی

مثل همیشه غریب نواز تو بودی...

این بار دعوتم کردی به دیارت بیایم

دعوتم کردی تا بیایم ، شاید این درد در حضورت کمی تسکین شود

دعوتم کردی نه چون من آدم خوبی بودم..

 بلکه چون احسان تو مثل باران بر سر همه می بارد ... هم برسر خوبان

و هم بر سر روسیاهانی مثل من...

شاید این بار بعد از باران رحمتت ابرهای سیاه وجودم کنار روند و خورشید دلم طلوعی دوباره کند .

می آیم تا شاید راهی را که مدت هاست گم کرده ام نشانم دهی...

این بار می آیم تا دیگر جا نمانم...

 

پ . نوشته : خیلی بعضی چیزا رو دلم سنگینی می کنه توروووووخداااااااااااااااااا حلالم کنید....

 

 


جمعه سوم مهر 1388 |

 

 

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم ...

 بشناسیم خدا و ...

بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم...

 

پ.نوشته : سلام رفقا !

اومدم که بگم خیـــــــــــــــــــــــــــــــــلی محتاجم به دعا !

تورو خدا خیلی دعام کنید...


جمعه سیزدهم شهریور 1388 |

 

به ما میگن پشت کنکوری...

 

مجبورم امسال دغدغه هایم را در خودم بریزم ...

قبلها با شما تقسیمش می کردم ولی حالا اصلا وقتی برای نت اومدن ندارم...

شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرمنده :(

وقتهام پر شده از درس ولی همه دغدغه هایم درس نیست...

راه سختی در پیش روست ...

امیدوارم این راه پخته ام کند ولی مرا نسوزاند...

 


چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 |

 

روزهایی به سفیدی اعتکاف

 سلام !

می دانستم که دل شکسته را خوب می خری...

سر به سجده گذاشتم و با تمام وجود از تو خواستم که مرا هم به مهمانی اعتکاف

دعوت کنی.در حالیکه فقط چند روزی مانده بود به اعتکاف تو دعوتم کردی...

خدایا بدجوری دلم تنگ با تو بودن ، بود...

اگر نرفته ای حتما برای سال آینده تصمیم خودت را بگیر و برو..

من که مشتری پر و پاقرص این ۳ روز شدم ...

۳روزی که با زمزمه یا مجیر پناه بردم به گوشه ای از خانه اش تا گوشه تنگ دلم نوری

از وجودش بگیرد...

نوری که راه مستقیم زندگی ام را روشن کند...

نوری که در آن خود را بشناسم و خدا را ببینم...

اعتکاف پر از نور بود...

 پر از لحظه های فکر و عبادت... ناله و انابه و اشک...

و حالا که برگشته ام از لحظه های بهشتی، می ترسم که نکند دوباره غرق شوم

در جهنم مادیات!

می ترسم که یادم برود لحظه ای مثل الان را که له له می زنم برای همان مدت

کوتاه با تو بودن...

دلم دوباره تنگ است...

تنگ روضه های جامانده کربلا....زینب(س)...

تنگ همه چیش......

 


جمعه نوزدهم تیر 1388 |

 

ســــــــــــــــــــــــــکوت

 

یک لحظه سکوت کن!

آخر مگر خسته نشده ای از این همه حرف زدن؟؟؟؟؟؟؟؟

یک لحظه سکوت و...

یک بار دیگر نگاه کردن به هر آنچه گفته ای..

این روزها زیاد حرف زدیم..

سلاااااااااااااااااااااااااااااام ! :)

پ . نوشته : بعضی دوستان بدجوری مارا وادار کردن که حرف نزنیم..

باش... فعلا بهترین کار همینه...من که حوصلم سر رفت انقدر حرف زدم..

پ . نوشته : دیگر بهانه ای داری برای نیامدن، آقای من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 |

 

دوران اسیری...

 

گاهی وقتا فراموش می کنم که دریا همین جاست ...

درست مقابل من !

باید تنگ را شکست..

و نحن اقرب الیه من حبل الورید....

پ .نوشته :سلام به همه !

 شاید کمی تکراری...

وقتی از قالب تکرار برون می آید که به دریا بپیوندیم..    

                                                                  یاعلی (ع)


شنبه دوم خرداد 1388 |

 

غربتت یا فاطمه (س) کوه غم را در دلم انباشته... :(

 

درد های ایشان آنقدر بزرگ بود که حالا ...

حالا احساس می کنم دیگر دردی برایم نمانده..

این بار بغض درد هایم را فقط به یاد شما فرو خوردم ...یا فاطـــــــــــــــــــمه (س)..

 

پ . نوشته : سلام ! خیلی خیلی التماس دعااااا ....  :( 


پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 |

 

سوء تفاهم !

 

این روزها انگار همه مرا با کسی اشتباه گرفته اند...

شاید این منم که دیگر خودم نیستم...

شاید خودم هم خودم را اشتباه گرفته ام !

آینه هم دروغ می گوید!

 ....

دوست دارم خودم را در آیینه نگاه معبود بنگرم...او مرا به خودم می رساند..

 

پ . نوشته :اگه حوصله نداری به حرفهایم فکر کنی اشکالی نداره...

حتی اگر فقط خودم هم باشم که به حرفهایی که می زنم فکر کنم کافیست... :)

 

 

 

 

 


پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 |

 

 

 آن روز می فهمم بزرگ شدم، که دیگر کفش های سال پیش پایم نرود....

دیگر حرفهای سال پیش در پیاله ذهنم کوچک به نظر بیاید.. 

رفقا اینجا هیچ کی نیس این تولد ما رو تبریک بگه...؟

پ. نوشته : اینترنت جیره بندیه اینجا... اگه نمی ام شرمنده...


پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 |

 

از طبیعت آموختم..

خورشید سالیان سال است که عاشقانه پرتوهای نور را می بخشد..

او هرروز کاسه کاسه نور بر زمین می ریزد

او هیچ تمنایی از من و تو ندارد

قیمت این همه کاسه نور مجانی مجانی است..

 

ابرها مدتهاست که می بارند

گل ها از شکوقه زدن خسته نشده اند

قناری ها هنوز هم می خوانند

 

اما...

خورشید عشق و محبت انسان گاهی وقتها به ازای این تابش ها منتظر پاسخ است

 طبیعت بدون انتظار پاسخ می بخشد

پس من هم می  خواهم مثل   او باشم..

از خورشید یاد گرفتم : بر سر همه مهربانی بریزم بی مضایقه..

باران به من آموخت : ابرهای دعایم را به بارش بیاورم..برای همه..

پس حالا بر سر همه می بارم (خیس نشی یه وقت.:) :

خداوندا ! در این سال جدید برای همه دوستان وبلاگ نویسم طلب هدایت می کنم

خداوندا ! نگذار ما در راهی پا گذاریم که تو نخواستی..

ای آفریده ابرها ، ابرهای وجودمان رابباران..

آمین..

 

 دریا خیلی با صفا بود جاتون خالی.


پنجشنبه ششم فروردین 1388 |

 
 

پیوند ها

بازمانده تنها

فلورانس مهربان

دالانی بسوی خود بهشت

الهه سراب

دلنوشته هاروزهای مجردی

واژه های خاموش

یاسی جون

تورا می خوانم

کانون فرهنگی رهپویان وصال

خط بارون

خود را باور کن

چهار اثر ازفلورانس اسکاولشین

قافله شهدا

عطر بخار چای تازه

جا کفشی

راه مثبت نگری

ساز باران

سیمرغ

از واقعیت تا خیال

من در پی خویشم

یادداشتهای یک خبرنگار

قالب وبلاگ

یکم این طرف تر

دیر تش باد

حادثه بر دوش

دیار یار

جوانه های سبز انتظار

یاسی 2

چهل منزل تا اربعین

انصار الشهدا

ماه ناتمام

شلمچه

همیشه زودپز باش

در سایه سار معرفت

سرزمین من و مادربزرگ

اسلام و آرزوهای صورتی من

افلاکیان

احساس قلب

قلم کاغذی

مجنون جامانده

 

امکانات جانبی

RSS 2.0